نیم سالگی
جمعه بیست و هفتم دی ماه مهرسام ما شش ماهه شد. دیگه عروسکم میتونه غذا بخوره و دو سه روزه از لعاب برنج شروع کرده و از شنبه حریره بادام و فرنی هم اضافه شد. چون ماههای اولیهی تولد مهرسام سی ویک روزه بود، پنجشنبه با هادی جون رفتم که واکسن شش ماهگی رو بزنیم اما گفتن که نمیشه بنابراین شنبه رفتم واسه ی واکسن و خدا رو شکر خیلی سخت نگذشت و پسرم موقع زدن واکسن فقط کمی گریه کرد و من بغلش که کردم آروم شد. موقع قد و وزن هم پسرک کلی شیطون شده بود مدام بر میگشت و پاهاش رو با دستاش میگرفت 
مهرسام حسابی شیطون شده و مرتب سوژهی جدید میخواد، وقتی از رو زمین بلندش میکنیم یه اسباببازی با خودش برمیداره. انگشتهای دستش رو مرتب باز و بسته میکنه و همه چیز رو میگیره. دوست داره توی روروئکش بشینه وراه بره. جدیداً یاد گرفته لبهاش رو جمع میکنه و رو بینیش چین میندازه و موش میشه البته از هر ده باری که می گیم مهرسام موش شو یکی دو بارش رو انجام میده. خیلی تلاش میکنه چهار دست و پا راه بره. حسابی قِل میخوره طوری که اگه ولش کنیم از زیر میز و رو سرامیکها سر در میاره. بدون کمک برای چند لحظه میشینه ولی بعدش از یه طرف غش میکنه ولی با بالش راحت میشینه. همچنان درسهاش رو می خونه و از این بابت مامان و باباش ازش راضی هستن. درست از روزی که شش ماهه شده کارای جدید و بامزه ای انجام میده که باباش بهش میگه مهرسام وروجک.
به خاطر دراومدن دندونهابی بالاش ً چند روزه خیلی بهانهگیر شده و مرتب نق میزنه، حتی وقتی بغلش میکنیم هم نق میزنه. حالا هم که واکسن زده و درد پاهاش هم اضافه شده، خداروشکر خواب شبش خوبه آخه نخوابیدن شب منو خیلی اذیت میکنه و یه شبهایی که مهرسام تا صبح زیاد پا میشه. صبح که از خواب پا میشم احساس میکنم کتک خوردم و تمام بدنم خُرد شده.
من هم که صبح تا شب مشغول مهرسام و مرتب کردن لباسهاش و بازی و زبان آموزی و کار با فلش کارتای جدیدشم. تمام لباسهای مهرسام رو اتو میکنم حتی پیشبندها وجورابها .روزی چند بار اسباب بازیها هم حسابی استریل میشه. با این حال سعی می کنم تا جای ممکن روال زندگی مثل قبل باشه. برای اینکه بچهی خوشحال و سرحالی داشته باشم اول باید خودم خوشحال باشم و برای همین منظور باید بعضی روزها هر چند خیلی خیلی کم برای خودم وقت بذارم و به علایق شخصیم برسم که از جملهی اونها ورزش کردنه و اگه بشه تو چند ماه آینده برم باشگاه راستی وزنم هم رو 51 کیلو مونده وپایین نمیاد. انگار باید این دو سه کیلو رو به عنوان خاطرهی زایمان فعلآ تا وقتی دوران شیر دهی تموم بشه با خودم یدک بکشم
. بعضی وقت ها هم دوست دارم فقط رو کاناپهی جلوی تلویزیون بخوابم و بی هدف کانال عوض کنم و... اين روزها اً از نظر روحي حالم خوب نيست و گاهی همش فکر ميکنم.یه روزهایی دوست دارم بریم بیرون ولي نميدونم کجا بريم که هوا آلوده نباشه و بچه مريض نشه واسه همین احساس خفگي ميکنم 
خلاصه این مدت حسابی مشغول بودم و نرسیدم پست جدید بذارم. راستي عکس هايي که براي شش ماهگي انداختیم رو چند روز دیگه از آتليه میگیریم که به زودي چند تاشون رو ميذارم
فعلاً اين عکسهاي آماتوري رو داشته باشين:

و باز با کمی تاخیر سال نو میلادی مبارک


نیم سالگی
