محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

نیم سالگی

1392/10/30 15:16
نویسنده : سحر
271 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه بیست و هفتم دی ماه مهرسام ما شش ماهه شد. دیگه عروسکم می​تونه غذا بخوره و دو سه روزه از لعاب برنج شروع کرده و از شنبه حریره بادام و فرنی هم اضافه شد. چون ماه​های اولیه​ی تولد  مهرسام سی ویک روزه بود، پنج​شنبه با هادی جون رفتم که واکسن شش ماهگی رو بزنیم اما گفتن که نمیشه بنابراین شنبه رفتم واسه ی واکسن و خدا رو شکر خیلی سخت نگذشت و پسرم موقع زدن واکسن فقط کمی گریه کرد و من بغلش که کردم آروم شد. موقع قد و وزن هم پسرک کلی شیطون شده بود مدام بر میگشت و پاهاش رو با دستاش میگرفت بغل

مهرسام حسابی شیطون شده و مرتب سوژه​ی جدید می​خواد، وقتی از رو زمین بلندش می​کنیم یه اسباب​بازی با خودش برمی​داره. انگشت​های دستش رو مرتب باز و بسته می​کنه و همه چیز رو می​گیره. دوست داره توی روروئکش بشینه وراه بره. جدیداً یاد گرفته لب​هاش رو جمع می​کنه و رو بینیش چین میندازه و موش میشه البته از هر ده باری که می گیم مهرسام موش شو یکی دو بارش رو انجام می​ده. خیلی تلاش می​کنه چهار دست و پا راه بره. حسابی قِل می​خوره طوری که اگه ولش کنیم از زیر میز و رو سرامیک​ها سر در میاره. بدون کمک برای چند لحظه می​شینه ولی بعدش از یه طرف غش می​کنه ولی با بالش راحت می​شینه.  همچنان درس​هاش رو می خونه و از این بابت مامان و باباش ازش راضی هستن. درست از روزی که شش ماهه شده کارای جدید و بامزه ای انجام میده که باباش بهش میگه مهرسام وروجک.

به خاطر دراومدن دندونهابی بالاش ً چند روزه خیلی بهانه​گیر شده و مرتب نق می​زنه، حتی وقتی بغلش می​کنیم هم نق می​زنه. حالا هم که واکسن زده و درد پاهاش هم اضافه شده، خداروشکر خواب شبش خوبه آخه نخوابیدن شب منو خیلی اذیت می​کنه و یه شبهایی که مهرسام تا صبح زیاد پا می​شه. صبح که از خواب پا می​شم احساس می​کنم کتک خوردم و تمام بدنم خُرد شده.

من هم که صبح تا شب مشغول مهرسام  و مرتب کردن لباس‌هاش و بازی و زبان آموزی و کار با فلش کارتای جدیدشم. تمام لباس‌های مهرسام رو اتو میکنم حتی پیش‌بندها وجوراب‌ها .روزی چند بار اسباب بازیها هم حسابی استریل میشه. با این حال سعی می کنم تا جای ممکن روال زندگی مثل قبل باشه. برای اینکه بچه‌ی خوشحال و سرحالی داشته باشم اول باید خودم خوشحال باشم و برای همین منظور باید بعضی روزها هر چند خیلی خیلی کم برای خودم وقت بذارم و به علایق شخصیم برسم که از جمله‌ی اونها ورزش کردنه و اگه بشه تو چند ماه آینده برم باشگاه راستی وزنم هم رو 51 کیلو مونده وپایین نمیاد. انگار باید این دو سه کیلو رو به عنوان خاطره‌ی زایمان فعلآ تا وقتی دوران شیر دهی تموم بشه با خودم یدک بکشممژه. بعضی وقت ها هم دوست دارم فقط رو کاناپه‌ی جلوی تلویزیون بخوابم و بی هدف کانال عوض کنم و...  اين روزها اً از نظر روحي حالم خوب نيست و گاهی همش  فکر ميکنم.یه روزهایی دوست دارم بریم بیرون ولي نميدونم کجا بريم که هوا آلوده نباشه و بچه مريض نشه واسه همین احساس خفگي ميکنم چشم

 خلاصه این مدت حسابی مشغول بودم و نرسیدم پست جدید بذارم.   راستي عکس هايي که براي شش ماهگي انداختیم رو چند روز دیگه از آتليه میگیریم که به زودي چند تاشون رو  مي‌ذارم
فعلاً اين  عکسهاي  آماتوري رو داشته باشين:

 

و باز با کمی تاخیر سال نو میلادی مبارک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

منا
9 بهمن 92 17:52
سلام سحر جان من امروز وبلاگتون رو دیدم تولد پسر گلتون رو تبریک میگم و امیدوارم که زیر سایه پدر و مادرش همیشه سالم و شاد باشه. سحر جان من هم باردارم و دنبال یه دکتر خوب برای زایمان میگردم میخواستم بدونم از دکتر ماموریان راضی بودید یا نه و اینکه ایشون جداگانه هم دستمزد میگیرن یا نه؟ ممنون میشم جوابم رو بدین.
سحر
پاسخ
سلام منا جان ممنونم امیدوارم شمام به زودی سالم وشاد نی نیتو بغل کنی اره عزیزم من خیلی خیلی راضی هستم و از نظر من عالی هستن ایشون ،دستمزد جداگانه هم نمیگیرن